چرا تغییر شغل دشوار است؟

امروزه افراد در تمام مراحل شغلی خود سؤالات عمیقی در مورد نوع کاری که انجام می دهند، اینکه چقدر از آن را می خواهند انجام دهند و جایگاهی که در زندگی آنها دارد می پرسند. دلیل اینکه ما این سوالات را از خود می‌پرسیم این است که روز به روز تعداد کمتری از ما زندگی را دارای سه مرحله «مرسوم» می بینیم: یک مرحله اولیه کوتاه که به یادگیری اختصاص دارد، یک مرحله میانی طولانی که به کار اختصاص داده شده است، و یک مرحله بعدی که به لذت بردن از سال های طلایی فرد اختصاص دارد. به جای آن، ما با افزایش تعداد دفعاتی که بین مشاغل و حرفه ها جابجا می شویم، به دنبال فرصت هایی برای آموزش و یادگیری و در عین حال وقت گذاشتن برای استراحت و بازسازی هستیم.

این موضوع یک سؤال از نوع بحران میانسالی نیست که در سن خاصی شعله ور شود و یک بار برای همیشه حل شود. سرعت تند تغییرات در حوزه تکنولوژی و به تازگی ظهور هوش مصنوعی، به گونه ای منجر به تغییر شکل مشاغل و سازمان‌ها شده است که بازآفرینی دائم شغلی را ضروری می سازد. تغییرات شغلی به دفعات در طول عمر کاری ما که زمانی طولانی است رخ می دهد. بنابراین همه ما باید بیاموزیم که چگونه مهارت و توانایی خود را در استفاده حداکثری از این تغییرات بهبود دهیم.

موارد مفید و ضروری زیادی در مورد این تغییر وجود دارد، اما فارغ از اینکه هر چند وقت یکبار شغل خود را تغییر می دهید، معمولا این انتقال و گذار را به عنوان یک فرآیند مملو از عواطف تجربه خواهید کرد - فرآیندی که شامل سردرگمی، از دست دادن، ناامنی و مبارزه است. تغییرات بزرگ گرچه می توانند هیجان انگیز باشند، اما وحشتناک نیز هستند.

ایبارا، از مدرسه بازرگانی لندن، فرآیند بازآفرینی شغلی را برای بیش از دو دهه مورد مطالعه قرار داده است: چه چیزی افراد را به انجام آن ترغیب می‌کند، چگونه آن را انجام می‌دهند و این کار چگونه بر آنها تأثیر می‌گذارد. در این مقاله، با تکیه بر تحقیقات جدید، او توضیح می‌دهد که چرا چنین تغییراتی با وجود فراوانی و شیوع فزاینده هنوز برای بسیاری از افراد سخت است. او همچنین ایده هایی را برای مدیریت هدفمندتر و موفقیت آمیزتر این انتقال ها ارائه می دهد.

چرا تغییر سخت است؟

برخی از مواردی که تغییر شغل را دشوار می کند، مختص شما و شرایط خاص شما خواهد بود. اما تقریباً بطور حتم باید در حین انتقال با دو چالش روبرو شوید: فقدان حمایت سازمانی و از دست دادن نگران کننده هویت حرفه ای.

عدم حمایت سازمانی

تا همین اواخر، بسیاری از حرکت‌های مهم در زندگی کاری ما توسط سازمان ها ایجاد و کنترل شده بودند، به این معنی که توسط جوامع و حرفه‌هایی که بر آن‌ها نظارت می‌کردند، به خوبی نوشته شده بودند. اگر قصد داشتید پزشک شوید، پارتنر یک شرکت حقوقی شوید یا رده‌های مدیریتی را طی کنید، باید مراحل مشخصی را دنبال می‌کردید. از دوران تحصیل تا بازنشستگی، کم و بیش می دانستید که هر قدم چقدر طول می کشد. همسالان شما همگام با شما این مسیر را طی کردند و بزرگان، راه را به شما نشان دادند. در طول این فرآیند، پیشرفت شما با مدارج، مدارک تحصیلی، ترفیع و در نهایت ساعت های طلایی مشخص شده است.

امروزه، با افزایش مسیرهای شغلی غیرخطی، بسیاری از انتقال‌ها و گذارهایی که انجام می‌دهیم، «غیر سازمان یافته» هستند. اینگونه نیست که مجموعه ای از مراحل ثابت برای تغییری که باید انجام دهید وجود داشته باشد و هیچ توضیحی در مورد اینکه آن تغییر چقدر زمان خواهد برد یا چگونه می توانید پیشرفت خود را اندازه گیری کنید وجود ندارد. آنچه که مسائل را پیچیده تر می کند این است که جهت سفر اغلب از سازمان های بزرگی که دارای فرآیندهای جذب و استخدام به خوبی ساختار یافته می باشند، به سمت بازیگران کوچکتر، شرکت های خصوصی و فرصت های کارآفرینی در بازارهای کار بدون ساختار است. همچنین، مردم به طور فزاینده ای از مشاغل تمام وقت به سمت مشاغل فردی، غیررسمی، آزاد و نقش های پاره وقت در حال جابجایی می باشند. همه اینها می تواند باعث شود حس کنید تعداد انتخاب های ممکن شما بی نهایت است، اما در عین حال تشخیص اینکه چه کاری می خواهید انجام دهید و از کجا باید شروع کنید را دشوارتر می کند.

از دست دادن هویت حرفه ای

دهه‌ها تحقیق در حوزه روان‌شناسی اجتماعی نشان می‌دهد که حس ما از هویت، به گروه‌ها و سازمان‌های خوش تعریفی که با آن‌ها ارتباط داریم و توسط آن‌ها شناخته می‌شویم، متصل می شود. بدون پوشش و حمایت یک کارفرمای سنتی و هویت کاری ثابت، می‌توانیم به سرعت احساس گمراهی، اضطراب، بی‌ربط بودن و ناامنی کنیم. اگر به جای اینکه شغل خود را ترک کنید، اخراج شوید یا به حال خود رها شوید، این احساسات می تواند به شدت تقویت شوند.

این بالا و پایین های عاطفی ویژگی استاندارد هر تغییری است. متأسفانه، به دلایل متعدد، احتمالاً مجبور خواهید بود برای مدت بیشتری نسبت به آنچه انتظار دارید با آنها کنار بیایید. اگر مدیر اجرایی باتجربه ای هستید، احتمالاً مهارت ها و دانش بسیار خاصی دارید، و این موضوع می تواند یافتن یک شغل جدید متناسب با دانش و مهارت های شما را چالش برانگیز کند، به خصوص به این دلیل که بسیاری از موقعیت های شغلی در سطح مدیران ارشد اعلام عمومی نمی شوند. هچمنین فرآیندهای بررسی و مصاحبه نیز بنا به عوامل متعدد طولانی‌تر شده‌اند، از جمله استفاده از روش‌های غربالگری مختلف مانند آزمون‌های شخصیتی و ارزیابی مهارت‌ها. به طور کلی تر، عدم قطعیت وضعیت اقتصادی کنونی می تواند تضمین امنیت شغلی یا تامین مالی برای کارآفرینی را کندتر و دشوارتر کند.

متفاوت جستجو کنید

وقتی نوبت به تصمیم گیری های بزرگ در زندگی می رسد، معمولاً به ما گفته می شود که اولین قدم این است که بفهمیم واقعاً چه چیزی می خواهیم. هنگامی که وظیفه دشوار تأمل و درون اندیشی انجام می شود، تفکر کنار می رود و آنچه باقی می ماند موضوع پیاده سازی و اجرای تصمیم است.

مشکل این است که این رویکرد کار نمی کند. همواره دینامیک یکسانی را می بینیم: مردم می‌دانند چه کاری را دیگر نمی‌خواهند انجام دهند یا چه کاری دیگر قابل انجام نیست، اما نمی‌دانند به جای آن چه کاری انجام دهند. بنابراین شروع کار را به تأخیر می‌اندازند، احساس می‌کنند که ابتدا به وضوح بیشتری نیاز دارند یا منتظر می‌مانند تا شغل خود را از دست بدهند و مجبور به تغییر شوند.

به راحتی می توان این سکون را به گردن روانشناسی انسان انداخت: ما از تغییر می ترسیم، بلوغ نداریم، خودمان را درک نمی کنیم، نتوانسته ایم در مورد ماهیت واقعی خود تأمل کنیم. اما تحقیقات نتیجه دیگری را نشان می دهد. معمولاً فقط به این دلیل که نمی دانیم چگونه در مورد آن اقدام کنیم، موفق به تغییر نمی شویم.مشکل در روش های ماست نه ذهن ما.

تغییر شغلی فرایندی تکرار شونده است. شما نمی توانید همه چیز را از قبل ردیف کنید. شما باید به مرور زمان چیزها را بفهمید و در حین پیشروی، تغییرات و اصلاحات لازم را انجام دهید.

داستان توماس (نام مستعار) آموزنده است. توماس تا سن 48 سالگی در یک شرکت فورچون 500 شغلی رایج در امور مالی داشت. هر سال پاداش های بیشتر، ارزیابی عملکرد بهترو مسئولیت های بزرگ تری دریافت می کرد و در نهایت به سمت مدیر مالی در بیزینس مراقبت های بهداشتی شرکتش ارتقاء یافت. اما زمانی که آن کسب و کار برچیده شد، شغل خود را از دست داد و به او ثابت شد که پیدا کردن یک شغل جدید دشوار است. از آنجایی که نقش های شغلی در سطح مهارت های او بسیار کم بودند او نمی‌توانست به نقش شغلی دیگری در همین سطح برود؛ از طرفی او هنوز تجربه مدیر عامل شدن را نداشت؛ و به او گفته شد که مهارت، تجربه و صلاحیت و دستمزد او فراتر از آن چیزی است که برای نقش‌های کوچک‌تر مورد نیاز است. در نهایت او پیشنهادی از یک شرکت متوسط دریافت کرد که به طور موقت به تخصص او نیاز داشت. گرچه این مورد گزینه ایده آلی نبود، اما جهت جلوگیری از ایجاد وقفه زیاد در روزمه اش این پیشنهاد را پذیرفت.

پس از پایان این کار، توماس به خانه اول بازگشت. اما در طول فرآیند جستجو، او مجدد با چند دوست و همکار قدیمی با شرایط مشابه ارتباط برقرار کرده بود. آنها فضای کار اداری را کنار گذاشته بودند و کسب‌وکارهای مشاوره آزاد راه‌اندازی کرده بودند، که به آن‌ها این امکان را می‌داد تا در حین جستجو برای چیزهای بعدی بتوانند کسب درآمد کنند. توماس در دو ایده استارت‌آپ با آن‌ها همکاری کرد، اما هیچ‌کدام واقعاً موفق نشدند، بنابراین او و خانواده‌اش تغییراتی را ایجاد کردند: همسرش فعالیت شغلی اش را افزایش داد و آنها به شهری کم‌هزینه تر نقل مکان کردند و در املاک اجاره‌ای سودآور سرمایه‌گذاری کردند.

در آن سال‌های سخت، توماس به شکافی در بازار فکر کرد که در حین کار برای کارفرمای قبلی‌اش متوجه شده بود: کمبود امکانات کمکی برای جمعیت سالخورده در منطقه‌ای که او به خوبی می‌شناخت. او به تدریج با کارکنان آن فضا ارتباط برقرار کرد، به مدل‌های دیگر کشورها نگاه کرد و شروع به کمک به شرکت‌ها برای تنظیم معاملات در این بخش کرد. با گذشت زمان او تبدیل به فردی مورد اعتماد برای این نوع کار شد. اکنون، با افزایش نرخ بهره و کند شدن جریان معامله، او دوباره به دنبال یک نقش عملیاتی است و مشتاق استفاده از مهارت هایی است که به دست آورده است.

از داستان توماس چه چیزی می توانیم بیاموزیم؟ بعد از اینکه مجبور به تغییر شغل شد، او اینگونه آغاز نکرد که تلاش کند بفهمد "واقعا" چه کسی بوده است و قبل از حرکت به جلو نقشه ای ترسیم نکرد. درعوض، او سریع و پرانرژی ادامه داد، به احساسات خود اعتماد کرد و شبکه‌هایش را فعال ‌کرد، چیزهای مختلفی را اغلب به‌طور همزمان امتحان کرد، بدون اینکه تنها یکی از آنها را انتخاب کند. او آموخت و سازگار شد، و این کاری است که همه ما در دنیایی که به کاوش و اختیار در انتخاب بین تعداد زیادی از خودهای ممکن پاداش می دهد، باید انجام دهیم.

وضعیت برزخی

پذیرش تعدد و اختیار انتخاب در جستجوی یک شغل جدید، همان کاری که توماس انجام داد، از نظر فکری بسیار منطقی است، اما از نظر احساسی، مانند یک ترن هوایی است. به این دلیل که شما را در وضعیتی قرار می دهد که مردم شناسان آن را وضعیت برزخی می نامند، جایی که باید بین گذشته ای که به وضوح تمام شده و آینده ای که هنوز نامعلوم است حرکت و پیمایش کنید.

وضعیت برزخی می تواند ناخوشایند باشد، به ویژه برای کسانی که عادت کرده اند تنها اهدافی روشن و واضح را که دارای مسیری مشخص هستند دنبال کنند. اما وقتی در حال تغییر شغل هستید، وضعیت برزخی زمان و فضای لازم را در اختیار شما قرار می دهد تا بتوانید مفروضات قدیمی را زیر سوال ببرید. به آن به عنوان یک فرصت برای دور شدن از هویت نگاه کنید، که می‌توانید تعهد خود را نسبت به آنچه قبلاً بودید کنار بگذارید و خلاقانه‌تر روی اینکه ممکن است چه کسی ‌شوید تمرکز کنید. کشف آنچه می خواهید تغییر دهید، شناسایی عادات و مفروضاتی که ممکن است شما را عقب نگه دارند، و ایجاد تجربه، مهارت و ارتباطات کافی در یک عرصه جدید به زمان نیاز دارد. بنابراین به جای اینکه برای رسیدن به نقش بعدی خود در اسرع وقت تلاش کنید، باید وضعیت برزخی را در آغوش بگیرید. شما باید حاضر باشید برای مدتی گم شوید و در این وضعیت بمانید.

تحقیقات نشان داده که سه روش مهم برای تسهیل این فرآیند وجود دارد:


واگرایی و تاخیر انداختن: پیدا کردن نقش بعدی تقریباً همیشه بیشتر از آنچه انتظار دارید طول می کشد. از آن زمان نهایت استفاده را ببرید. برنامه رایج "طرح ریزی و پیاده سازی" احتمالاً تنها چیزی مشابه را برای شما به ارمغان می آورد. اگر می خواهید دوره وضعیت برزخی شما به کشفی واقعی منتهی شود، باید گزینه های ممکن متفاوتی را آزمایش کنید و در عین حال متعهد شدن به هر یک از آنها را به تاخیر بیندازید. در انجام این کار، باید خلاقانه‌تر فکر کنید و اطلاعات بیشتری در مورد خود و گزینه‌هایتان به‌دست آورید.

مورد وکیلی را در نظر بگیرید که من او را سوفی صدا می کنم. سوفی که از دو دهه فعالیت شرکتی بیرون آمد، مطمئن نبود که می‌خواهد پس از آن چه کاری انجام دهد، اما او مشتاق بود تا طیف وسیعی از گزینه های ممکن را بررسی کند، از جمله ساخت فیلم های مستند، نقش‌های غیر اجرایی در هیئت مدیره و مشاوره در حوزه پایداری. در طی یک دوره سه ساله، او دوره های فیلمسازی و روزنامه نگاری را گذراند، روی یک ایده استارت آپ کار کرد، در حوزه انطباق با قوانین و مقرارت مشاوره داد، به عضویت هیئت مدیره مؤسسه غیرانتفاعی درآمد، یک دوره کارآموزی در یک اتاق خبر داشت، یک پروژه فیلم سازی شرکتی در حوزه اخلاق و درستکاری اجرا کرد و دو فیلم کوتاه تولید کرد و برای آنها برنده جایزه شد. حال با بینش عمیق‌تر در مورد واقعیت‌های اقتصادی صنعت رسانه‌ و سرگرمی، او احساس می‌کند در موقعیت خوبی قرار دارد که بیشتر انرژی خود را برای ساخت فیلم مستند و ایجاد مجموعه‌ای متنوع‌تر از کارها بگذارد.

استفاده و کاوش کردن: انسان‌ها در تفکر "یا این یا آن" بسیار خوب هستند: یا از مجموعه مهارت‌های قدیمی‌ام استفاده می‌کنم یا کاملاً به سمت چیز جدیدی می‌روم. اما اکثر افرادی که در حال گذار شغلی هستند، حداقل در ابتدا باید هر دو را به طور همزمان انجام دهند – در حالت ایده آل در شغل و حرفه قدیمی خود باقی بمانند و از آن استفاده کنند و در عین حال به کاوش بر روی مشاغل دیگر بپردازند تا زمانی که قادر به یافتن شغل جدید مدنظر شوند. یک بانکدار سرمایه گذاری زمانی که از شغل خود خسته شده بود، همین کار را کرد. در حالی که هنوز در آن شرکت معتبر و شناخته شده کار می‌کرد، وبلاگی را با نام مستعار Litquidity که به اختصار Lit نامیده می شد، راه‌اندازی کرد و در آن به انتقاد از این صنعت پرداخت. سپس، بعد از جابجایی به Private equity، حساب اینستاگرام Litquidity را راه اندازی کرد. با افزایش دنبال کنندگانش، او به این فکر کرد که کار جانبی خود را به یک کار تمام وقت تبدیل کند، اما احساس می کرد نمی تواند ریسک کند. او با اکراه به بانکداری بازگشت. اما تنها چند سال بعد، کسب و کار Litquidity به اندازه کافی رشد کرد تا او بتواند آن انتقال را انجام دهد. امروز Lit با چندین اکانت اینستاگرام، یک خبرنامه محبوب، یک پادکست، یک معامله با یک شرکت استخدام نیرو، و نقش‌هایی با عنوان سرمایه گذار فرشته و سرمایه‌گذار جسورانه برای Bain Capital Ventures، یک رسانه اجتماعی محسوب می شود.

پل زدن و پیوند برقرار کردن: ما از نظر شغلی و حرفه ای از طریق برقراری روابط با دیگران رشد می کنیم. اما وقتی نوبت به تغییر شغل می رسد، ارتباطاتی که از قبل داریم معمولاً چندان مفید نیستند. شما باید روابط خود را به دو صورت بسازید: از طریق پل زدن، که شامل ایجاد یا فعال کردن مجدد روابطِ فراتر از دایره اجتماعی فعلی شما است، و پیوند برقرار کردن، که شامل تعمیق روابط و یافتن اجتماعات در دایره نزدیک به علایق و تمایلات شما است.

پل زدن اغلب توجه بیشتری را به خود جلب می‌کند، زیرا قانون طلایی شبکه‌های جستجوی شغل همیشه این بوده است که پیوندهای ضعیف خود را بسیج کنید - روابطی که با افرادی دارید که به خوبی نمی‌شناسید یا آنها را زیاد نمی‌بینید - تا شانس خود را برای یادگیری در مورد فرصت های جدید به حداکثر برسانید. یک مطالعه اخیر بر روی بیش از 20 میلیون کاربر لینکدین نشان داد که این واقعاً درست است: پیوندهای ضعیف به شما کمک می کند یک شغل پیدا کنید زیرا شما را به حلقه های اجتماعی دورتر متصل می کند. مشکل اینجاست که اکثر افراد از دورنمای دسترسی به شبکه های دورتر خود از این طریق می ترسند زیرا کار سختی است و می تواند شما را در معرض قرار دهد و آسیب پذیر سازد.

به همین دلیل است که برقراری پیوند برای افراد در حال تغییر بسیار مهم است – و برای هر کسی که سعی می‌کند سالم، شاد و دارای عقل سلیم بماند ضروی است. آنها حمایت، پشتیبانی و فضای مورد نیاز برای پشت سرگذاشتن احساسات ناراحت کننده دوره گذار را فراهم می کنند.

هیچ راه مشخصی برای ایجاد روابط پیوندی وجود ندارد. گاهی اوقات روابط پیوندی مهم با افرادی است که از قبل می‌شناسید (مخصوصاً همسران)، اما گاهی اوقات با افراد دارای علایق و تمایلات شماست، افرادی که در حال تغییر و گذار هستند یا کسانی که قبلاً در زمینه مورد نظر شما کار کرده اند. توماس با افرادی پیوند برقرار کرد که فضای کار را با آنها به اشتراک گذاشته بود. سوفی با تیم اتاق خبر (که او را به انجام کار به صورت آزاد پس از دوره کارآموزی دعوت کردند)، جامعه ای متشکل از بانوان مستندساز، و برخی دیگر از دانشجویان بالغ در دوره هایش پیوند برقرار کرد. شواهد قانع‌کننده‌ای وجود دارد که نشان می‌دهد وقتی مشاوران مستقل قبیله خود را پیدا می‌کنند، نه تنها سازنده‌تر هستند، بلکه بهتر می‌توانند اضطراب ناشی از تنهایی را تحمل کنند. به هر شکلی، همه ما به پایگاهی مطمئن نیاز داریم که از طریق آن ناشناخته ها را کشف کنیم و احساسات دردناک را به منابع خلاقیت و رشد تبدیل کنیم.

پلات یادگیری

در حال گذار بودن مانند از دست دادن پلات زندگی حرفه ای است. شما برای یافتن یک روایت و داستان جدید، نیاز به واگرایی و به تأخیر انداختن، استفاده کردن و کاوش کردن، پل زدن و پیوند برقرار کردن دارید. در انجام این کارها ضروری است که توجه دیگران را جلب کنید و داستان خود را برای آنها تعریف کنید - بارها و بارها، به اندازه ای که تجربه شما قابل درک باشد و بتوانید از آنها کمک و پشتیبانی بگیرید. این فرآیند، که من آن را "تفکر و درون اندیشی با صدای بلند" می نامم، شما را تا حد زیادی به جلو سوق می دهد، زیرا دیگران پاسخ می دهند، همدردی می کنند، سوال می پرسند، شما را به چالش می کشند و تجربیات خود را به اشتراک می گذارند که به وضوح و روشن شدن تفکر شما کمک می کند.

داستان شما به احتمال زیاد از اسطوره ای جاودانه که در آن یک قهرمان (شما!) تلاش می کند تا به سمت حرفه بعدی حرکت کند و با اراده و سخت کوشی، در نهایت پایانی خوش پیدا می کند، فاصله خواهد گرفت. این نوع طرح ساده و خطی واقعیت های دنیای کار امروزی را منعکس نمی کند، دنیایی که در آن مشاغل بی ثبات هستند، وضعیت برزخی می تواند طولانی باشد، و وضوح - در صورت وجود - کوتاه مدت است. بنابراین همه ما باید با نوع جدیدی از داستان و روایت راحت باشیم که حول آنچه «پلات یادگیری» می نامیم می چرخد - داستانی از مبارزه مداوم و سازگاری. این کاری است که توماس، سوفی انجام دادند.

از آنجایی که بازآفرینی دائم به امری عادی تبدیل می شود، داستان هایی که ما را تعریف می کنند هیچ شروع یا پایانی ندارند. به جای بسته شدن، جایزه آن یادگیری است: آنچه هنگام پذیرشِ از دست دادن موقعیت و هویتمان ،به جای مقاومت در برابر آن، در مورد خود می آموزیم به ما در دراز مدت دسترسی به گزینه های بیشتری را می دهد. مهارتِ بودن در وضعیت برزخی، عدم قطعیت بزرگ پیش روی شما را کاهش نمی دهد. اما ظرفیت شما را برای پیمایش موفقیت آمیز حال و آینده افزایش می دهد که نشانه یک شغل و حرفه مدرن و امروزی است.

منبع: HBR